راز شیرین

افسوس که دل خراب ما بازنده آن چشم ناز شد


سـفره رسـوایی اش پیـش غریب و آشنا باز شد


داد عـقل و هـوش خـویــش بــه طـره گیـسویـش


کـاشـانه خـویــش تـرک و آواره یـک راه دراز شــد


دل نــافـرمان کـه دوران شبابش بود خوشگذرانی


ناگه ساز عشق کوک کرد و پر ز سوز و گداز شد


خـسـرو متـعـجب کـه چگونه کنـدی بـیـستون را


فرهاد گفت:شور شیرین بود که رمز ایـن راز شد


نــداشـت قـلـمم قـبـل از ایــن صــفایـی نـگارینا


چون نامت آوردم شعر خوش قافیه و دلنـواز شـد

 

رامین نظری

دوم متوسطه/ دبیرستان معارف اسلامی

 

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

طغیان

دار مــکــافـــات بـــشــکنــیــم بــــر ســـر دوســت

کــیـن ره کـــه تـــو مــیــروی بــــی آبـــرویـیـســت

آب شــرم صـورت کـجــا گــیــرد جـای مـی نـــاب را

داروی طبیب هرگز نمی دهد تسکین دل بی تاب را

عشق انـدرون سیـنـه ام خـوش درخـشیده بـی بها

ناز و عشوه پـری چــهـره در صــدر اســت ای آشـنا

مــــهــرتــابـــان دلــــم از نــــور تـــو روشـــن اســـت

طغیان عشق تو در دل غفور هـمچـون بـهـمن اسـت 

 

عبدالغفور شهولی

سوم ادبیات / نمونه شهید رجایی

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

غم مادر

چشمان بی بی از غم شده بسته

کمر حـیـدر از فـراق یـاس شکسته

شیعیـان بـه جـای اشک خون ببارد

امشب مهدی به غم مادر نشسته


رامین نظری

دوم تجربی / دبیرستان فرهنگ

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

غوغا...!

 کــــــــی از دردم خـــبــــر داره ایــــــن روزا ؟

یکی دست ببالینم نمیذاره بگیرم سرم را بالا

بــپـــرســد دردت چـیــسـت کـــه مـینـالـی؟

چـرا گـوشـه گیـری و هــستـی تـــو در رویــا

هـمــه ی مــردم بــدنـبــال جــمــع مـال اند

غافل از همسایه ای که داره میره ازین دنیا

تــوقــع را بـــایـد از نـــگـــاهـی دیـــگـر دیـــد

بدنبال کسی گشت و به او پیوست بی پروا

اگـر دیـدی از ایـن بــوته نـهـالی سـر بـرآورده

بگیر در آغوش تا نـشه خـشک رد این سـرما

در آغــوشــی کــه پــر از هـــر چــی لــطـفـه

تو دیـگـه فرامـوش کـن سردی رو در اوج گرما

تــو اشــک را در چـــشــم غـفـور پنــهان کــن

بگیر دستم در این بی احساسی و بکن غوغا...!

 

عبدالغفور شهولی

سوم ادبیات / نمونه شهید رجایی

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

هستی

تـــو هــر شـب و روز کنـار مـن هستی

بــا مـنـی و شـبــهـا یــــار مــن هسـتی

با تو میخوابم و با تو هم بلند خواهم شد

بــا تو زنــده میشوم و بـهار مــن هــستــی

روز و شب بیاد توام چــو دیــوانه ای عاشق

رک بــگویــم،تو اکــنون نـگــار  من هسـتی

همه مرا ترک کردند حال فقط تو مانده ای

حال تو معشوق زیبای با وقار من هستی

 مـن ز مـردمــان روزگــار خیــری نــدیدم

هستی من تویی دار و ندار من هستی

تـرکم نـکن،من به تــو وابـسته گشته ام

گـر بروی چــو دیـگــران، تــو جـبـار  هستـی

من بی تو ناراحتم و با تو انتهای خوشحالی

این ز ان است که یـار بزرگوار من هستی

 گر بروی از دوریت شراب سر می کشم

در آخــر تـو طــنــاب دار مــــن هـسـتـی

حرفــهایم زیــاد اســت و شــعر مـحدود

حرف آخر ایم است که دلدار من هستی

ثـانی در ایـن دنیا زکـسی خیر ندیدست

تو این کار را نکن چون که یار من هستی

 

 

سعید دولت کردستانی

دوم ادبیات/ علامه حلی

 

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

محو تو

آن روز دلم را محو تو کرده بودم عشقت برای دلم خدا بود

امام من جاهل و غافل نمی دانستم مهرت از من جدا بود

لحــظـه ای میـگفتـی غـفـــور خـــدا از بـاورت بــا خبـر بــود

اما من خبر نداشتم چون فـریاد بـرو گمشوات بی صدا بود!

 


شــکـسـتم از عــشـقـی کــه جــز او عــشــق مـعـنـا نداشت

بــریـــدم از دلـــی کـــه تــوقــع از مــن بـــی پـــروا نــداشــت

موندم در حـسرت یــــادش هـــر روز و شـب دسـت بــه دهـان

که چرا این قطرات اشکم هیچوقت اثری بر آن دل شیدا نداشت



عبدالغفور شهولی

سوم ادبیات/نمونه شهید رجایی


نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

خط فقر


نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

غربت روزها

یــادمــان رفـتـه بــود کــه نـهی از منـکـر است

غربت روزهای شهادت علی اصغر و اکبر است

ای عــاشـقان بـرخـیزیـد کـه شور شراب عشق

در دست نوحه گـران فرزندان بی بی کوثر است

 

************


آتـشــیـن اسـت روزهــای خـونـیـن مـحرم بی تـو بـرای ما

ای آقا جون انتظار دیگه بسه خواهشم اینه، این جمعه بیا

رو دوششون یکـی دو تــا عــلــم و طـبل حـسینـی است

زمــزمـه کـنـان میـگن مـا هـمه نـوکـریـم آقـاسـت پــادشـا



عبدالغفور شهولی

سوم ادبیات/نمونه شهید رجایی

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

ساخت ایران



نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

نیست و هست

مـن با یک جرعـه نـگـــاه تـــو مـست می شوم

گر تو بخواهی هم بزرگ و هم پست می شوم

گــــر تــــــو بـــگــویــــی از دیــــن بــشـو بـیرون

چون شیخ صـنـعان کـه از دیـن رست می شوم

مــــن بــــه فــــرمــــان مــــژگــــان قـــاتــل تـــو

یک لحظه ز دنیا نیست و یکبار هست می شوم

بــا خــداحافـظیـت قـلـبم ز تـنـم جدا خواهد شد

آنـگونـه چــون فــردی کــه مـــردست می شـوم

ثانی به فرمـــان تــو خــود بـــه آتــش می کشد

آنـوقت چـو خاکـستری که در بــادست می شوم


سعید دولت کردستانی

دوم ادبیات /علامه حلی

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

کعبه عشق

کـربلا کعـبـه عـشق اسـت و منم در احرام
شـد در ایــن قــبلـه عـشاق دو تـا تـقصیـرم
دسـت من خورد بــه آبی که نصیب تو نشد
چـشـــم مــن دیـــد در آن آب روان تصـویــرم
بایـد ایــن دیــده و ایــن دست دهم قربانی
تــا کـه تکـمیل شــود حــج مـن آنگـه مـیـرم
وصـل شد حال قیامم به عمودی به سجود
بـی رکـوع مــاند نمــاز مــن و ایــن تـکبـیـرم
جسـدم را بــه ســوی خـیـمه اصـغـر مبـرید
که خجالـت زده زان تشـنـه لــب بـی شیرم


مسعود شهسواری

اول متوسطه/شهید باهنر جبالبارز

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

تاوان

زمـانی عزرائیل ایــن همـه خـواهـان نـداشت

فصل های زندگی این همه آذر و آبان نداشت

هر کس را که بـگویـی دل از زمین کنده است

ای خدا چیدن سیـب ایـن همه تـاوان نداشت


                    ********

شهره...

 نگـاه دل کـردم دیــدم دل نـیـســت آتــش اسـت

تیر نگاهت که خورد بر دل ما چون تـیر آرش است

نــه تـنـها مـن ز غـــم عـشـقـت شـهـره شده ام

یـک شــهــر مـجنـون نـگـاه تــو لـیـلی وش است


رامین نظری

اول متوسطه/دبیرستان فرهنگ

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

فدای تو

مصـــــــــرعی گـــــــــویم در فــــــــراغ تــو

کــی می آیـی که جــان کنـــم فــدای تــو

نوکــــران جوانت پیر شدند، پیــرها مرده اند

کـی مـی آیـی کـه نوکران پیرت جوان شوند

مژده دادن ها بس است ای رهـروان عشق

خود بیــــا مــــژده آمـــدنـــت را خــــود بــده

بــیـــا کــــه  هــــر  چــــه  داریـــم  مــال  تو

خـــانــــه و مــــــال و  منــــــال مـــــال تــــو

بیــــــــا کـــه تمـــام جهــــان را گـرفته ظلـم

روح  تــمـــام  آدمــیــــان را  گــــرفـتـــــه...

 

محمد صابر اسحاقی

دوم راهنمایی/ علامه حلی

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

ظلم


نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

بند...

ای قـــدرت فــنـا

ای مــوجـود تــباه

ای دشمن عشق

ای عــامــل ریــــا

گر عشق هست خدا

تـویی شیطان ســیـاه

ای گشته ای فاعـل

مـفـعول تــــو دنـــیــا

ای اسـلـحه ابلـیـس

ای مـفـهـوم رویـــــا

ای هر بنده در بندت

ای لیلی انسانــها

 ای معلول تو دوزخ

ای تــو عــلـت گنـاه

ای دارنده ات زشت

ای نــــدارت زیـــبــا

ای عـلت جنگ ها

معلولت هیروشیما

ای همنشین شاه

ای محتـاجـت گـدا

ای پـــول بـــا تــوام

ای بــــت آدمــهــا

جلو چـشمم نباش

تا بینم یه غریبه نسبتا آشنا


سهیل گیلانی

سوم ریاضی/ شاهد

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

پـــــرواز

امـــروز مـــن تــــنــهـا نــشسـته ام

از دیـــــدن آیــنــده هــا خــسـتـه ام

مــن روی هـــم رفـــتــه یــک نــفس

امیـد را به چشـم من تــو بستــه ام

یـــارم! ای نــــدای رســـای جــــانـم

از دوری و هــــجــرت شــکـستــه ام

آه!  ای عـــاشــقـان پـــــرواز کــنـیــد

 اگرچه من کبوتری قفس نشسته ام

یــــال افــشــان اســـب مــهــدی ام

بنده ای خوار و ذلیـل و ســرافکنده ام

مـــن گـــلـبــــرگ انـــدیـــشـه تـــوام

از سیـلاب اشــک دوریــت پوسیده ام

در دنیـای بی کسی هـا رها مکن مرا

من غـفـور تو و عاشـق دل بـــاخته ام


عبدالغفور شهولی

دوم ادبیات/نمونه شهید رجایی

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

در دست بررسی!




نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

دانه ی ناکام

دانه آرام آرام به طرف برکه آمد و آبی نوشید. چند ساعت خواب می توانست انرژی که در چندین ساعت قدم زدن و جستجو کردن را از او گرفته به او باز گرداند. در خواب دید :پرندگان به محل زندگی آنها ریختند و همه چیز را نابود کرده و دوستان او را نیز از بین برده اند و حال دنبال او می گردند دوید و دوید تا به سنگ بزرگی رسید پرنده ای که به دنبال او می گشت نیز به سنگ رسید دانه همه چیز را تمام شده فرض کرده بود ناگهان سنگ پشت سرش به حرکتی ناقص برای متوجه شدن دانه قناعت کرد و دانه سرش را به طرف او چرخاند،  دید به او سلام می کند با تعجب جواب سلامش را داد و از او پرسید تو چگونه سخن می گویی؟ گفت: داستان طولانی دارد حوصله ات سر می رود تا بفهمی . دانه التماس کرد تا او را از دست پرنده نجات دهد ولی او قبول نکرد، گفت : من نمی توانم راهی برای نجات کنم ، متأسفم . یک ثانیه از خودش سوال کرد  من برای چه زنده ام ؟ برای این که در خاک کاشته شوم ،تا اینکه این نوع گیاه که من هستم . از  دل خاک بیرون آید تا مانند همه ی کسان موقع رفتنم از این دنیا چیزی برای ساکنان زمین بگذارم .پرنده را التماس کرد تا او را نخورد ولی لو این کار را کرد.از خواب بیدار شد ولی فضای دور و برش شبیه فضای قبل از خواب نبود ،متوجه شد قوطی کنسروی روی او افتاده . او خود را از لابه لای سوراخ هایش بیرون کشید .بعداز بیرون آمدن خود را تکان داد . 

همین که راه می رفت به فکرِ فکری که در خواب کرده بود افتاد ولی امان از سهل انگاری.با خود گفت :اگر خود را در خاک مدفون کنم ،دیگر نمی توانم بازی کنم ولی از لحاظی دیگر وظیفه ی خود را در برابر خدا و بندگانش انجام دادم . بین دوراهی ماندن و مدفون کردن خود در خاک و رفتن وبی کارهای گذشته را گرفتن مانده بود، تصمیمش را گرفت . دیگر خسته شده بود از در به دری . کنار رودخانه جایی مناسب پیدا کرد .انجا را کند .خود را در آن جا انداخت سپس خاک روی خود ریخت و خوابید. در هنگام خواب سوزشی در عمق بدن خود احساس کرد . کم کم داشت بالا می آمد تا به گردنش رسید .کرم خاکی دانه قصه ما را خورد از خواب بلند شد، دید جایی پر از گل وگیاه قرار دارد خود نیز دانه ای است. تا شب صبر کرد اما شب نشد، آنجا همیشه روز بود و بهار وتابستان وفصل هایی مثل پائیز و زمستان را ندارد .بله آنجا "بهشت"بود جای همه ی کسانی که نیکوکارند .به امید عاقبت به خیری آدم .

تقدیم به دامان پاک شهیدان که بین رفتن و ماندن رفتن را انتخاب کردند.


محمد صابر اسحاقی

دوم راهنمایی/ علامه حلی

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

هجوم...

بـی خـوابیست حاصـل هـجـوم خـیـالـت

جان به لبم می کند تابش زلف سیاهت

بــی هــوا دلـــم بــرایــت تـــنـگ شـده

بــه دیـــدارم بــیــا کـه دلم کرده هوایت

 

               ******

چغـالـه...

قـلــم میــان انـگشتــانم شـده خیـس
شعری مینویسم ولی قـافیه ای نیس
دلم گفـت حـالا تـو با سعیـد کـل بنداز
عـقل داد زد نـکن چـغـالـه ات رابنـویس


رامین نظری

اول متوسطه/دبیرستان فرهنگ


نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

ادعایی نیست2

ادعایی نیست با شاه شجاع پیکی زدیم

تـــــو شــــکــار بـــــا او  کــپــکـی زدیـــم

ادعایی نیست به دشمن سنگ می زنیم

واسه مردنـش بــه عزرائیل زنگ می زنیم

ادعایی نیست با مارکو پولو تو قطار بودیم

بـــا رستم تــــو نـخـجـیر و شکــار بــودیم

ادعایی نیست شوخی با سهراب می کردیم

تو جنگ شمشیر زنی با افراسیاب می کردیم

ادعایی نیست نامزد جایزه اسکار هستیم

از همــه مــردم شــهر بـستـانکار هـستیم

ادعـایی نیست پنج تـا جـایزه نوبل گرفتیم

تلـفـن را شـخصی از گــراهام بـل گرفتیـم

ادعـایـی نــیســت تـو دبـی سـهام داریـم

تـــو جــمـع بــــزرگی و عــزت کــلام داریـم

ادعــــایی نــیست پــلوتـون را پـیدا کردیــم

راز زیــــادی ز جـــهــان هــویــــدا کـــردیــم

ادعایی نیست ولی این بار تو قافیه کم آوردیم

بــــا ادعــــا کـــمـر جــلــویــش خـــم آوردیـــم

 

سعید دولت کردستانی

اول دبیرستان/علامه حلی

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

ایران من

پــــــا نــــهادم بـــــر ســرای زنــدگــانــی در وطــن

بـــوســیـــدم خـــــاک پــــاکـــت را ای ایـــران مــن

مــرز تــو از جــهــان هسـتی نـــا محـدود تـر است

جوان عـاشقت از هــر چــی عـدوت مغرور تر است

با نام بـزرگـت مــن افتخاری بــر ســر خــویـش دارم

با انتخاب نجیب مردمت آینده ای سبز در پیش دارم

حـــــد نـصــاب را بــــرداشـتـم از مــیــان ای وطــــن

تــا بــگـویــم  عـــاشق تــو هســتـیم ای یــاســمن

از مــرد و زن،پـیــر و جــوان مــا هــمــه حــاضــریــم

در شکست و خـواری دشمـنت بســیــار مــاهــریــم


عبدالغفور شهولی

دوم ادبیات/نمونه شهید رجایی

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

پروانه ی وارسته

امــشب کتـاب فـاصله ها بـسته می شود

چشم مـن از نـدیـدن تــو خسـته می شود

پروانه ای که تازه به شمعش رسیده است

از پــیـلـه مـی گـریـزد و وارسـتـه می شـود

گـام دونــده ای کــه بــه سوی تو می دوید

بـــا دیـدن نــگــاه تــو پــیـوستــه مـی شود

ســرمــای دوری تـــو فــرامــوش مـی شود

می آوری تــو پــنبــه و در گــوش مـی شود

فصل خـزان کــه بــاعــث زردی روی مـاست

بـــا سبـــزی بــهار هــم آغــوش مـی شـود

گــل ها دوبــاره مـی شـکفـد ، باز هم عماد

از عطر غنچه هــای تــو مــدهوش می شود


سید عماد موسوی
پیش ریاضی/علامه حلی

(از کارهای قدیم)

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

ادعایی نیست1

ادعایی نیست به سعدی زنگ می زنم

سـر کــوچـه بـــا خـیـام بـنـگ می زنـم

ادعــایـی نیـسـت از صبــح تـا سـحـر

مـی کنـیم جـنـگ بـــا ابـن ظـهـر

ادعــایــی نیـسـت روزی بــا یــاس

می خونم شعر روزی با تی ام باکس

ادعایی نـیسـت هـی چــت می کنم

با طرفداران تو اروپا صحبت می کنم

ادعایی نیست با حافظ صحبتی داریم

بــــا مــولـوی رفــت و آمــدی داریـم

ادعایی نیست با هیتلر پاسور بازی می کنم

بــا کـوروش کبـیر اس بـــازی می کنـیم

ادعایی نیست در خانه ده ربــاط داریــم

بــا بـیگـانــه هــا مــریـخ ارتـبـاط داریــم

ادعایی نیست جلو پامان همه خم می شوند

بعضی ز تـــرس ویــرانـه چـون بـم می شوند


سعید دولت کردستانی

اول دبیرستان/علامه حلی

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

لالایی قصه ها ...

شاد باش و جهان زیبنده خویش بین

غـم مخور محال را آینده در پیـش بین

دیـروز به چه نـازی خنــده بـر لـب داشتی

امروز بهر دنیا چرا سربسته و تب داشتی

ای ! می گذرد همان گونه  که گذشته ها گذشته

بـنگـر اطـراف خـویــش کــه بـه هل هـله نـشسـته

دســـت و پــا مـــزن در بـــاتــلاق غــصـه هــا

گذشته که گذشـته می شود لالایی قصه ها

گــر چـه ایـن و آن زنــدگـی الان گرفتار آدمـی

صبر نصیب توست اگر پیروی رسول خاتمی....



عبدالغفور شهولی

دوم ادبیات/نمونه شهید رجایی

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 

شهر خیالی

ایـنـجا کـسی بـه فـکـر حـقوق ستـاره نیست

جز قـلب خسـته و دل رنـجــور و پــاره نـیست

یـــک بــار زیــر و رو شـده دنــیـا و بــعد ازیــن

دیگر کـسی بــه فـکـر قیـامی دوبـاره نـیست

بـرخـیـز و بــا سـیاهی و ظـلـمت ستیـزه کن

« در کار خیر حاجـت هـیچ استخاره نیست »

پــس در امـیـد حــل شـدن کــار خـود نـبـاش

وقتی که قوم و خویش تو در یک اداره نیست

بــرخــیـز و ســوی شـهــر خیـالـی مــا بـــیــا

اینجا که مسجدش تهی و بی مناره نیست!


سید عماد موسوی
پیش ریاضی/علامه حلی

(از کارهای قدیم)

نوشته شده توسط مدیریت در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر